گفتگو و مصاحبه علمی با حجت الاسلام والمسلمین دکتر مهدی امیدی

(عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی ره)

سئوال1: در گام نخست و به منظور تبیین مفهومی، بفرمائید اصطلاح مردم سالاری دینی به چه معناست؟ آیا این اصطلاح را دو واژهی مستقل میدانید که از ترکیب لفظ دین و مردم سالاری بدست آمده و یا نه، ایندو یک حقیقتاند؟

بله، ابتدا باید روشن شود این ترکیبی که الآن اینجا صورت گرفته، این چه نوع ترکیبی است؟ آیا این ترکیب را بایستی به عنوان یک ترکیب انضمامی و اضافی تلقّی کنیم، یا اینکه بایستی مردمسالاری دینی را یک واحد مستقلی در نظر بگیریم و بگوییم که مردمسالاری دینی از متن و جوهره دین برخاسته است؟ پاسخ قضیه این است که آنچه مراد و منظور رهبران سیاسی و اجتماعی جمهوریاسلامی ایران در طرح بحث مردمسالاری دینی بوده این است که مردمسالاری دینی از جوهره دین برخاسته، یعنی بحث بیعت و شورا و بحثهای مختلفی که در اندیشه سیاسی اسلام وجود دارد قالبی را شکل میدهد که آن قالب میشود مردمسالاری دینی. البته بحثهای متعددی را در این زمینه میتوان مطرح کرد:1. یک نگاه این است که ما مردمسالاری دینی را به مثابه "روح وجسم" تلقی کنیم؛ بدین صورت که مردمسالاری جسم و دین روح قضیه را شکل میدهد.

2. تشبیه دیگری که منطقیین آن را بیان کردهاند وآن قالب جنس و فصل است که در بحث ما، مردمسالاری جنس و دین فصل ممیّز او از سایر مردمسالاریها و دموکراسی هاست.

3. بعضیها هم مثل مرحوم شهید مطهری(ره)مردمسالاری را همان قالب جمهوری میداند و مسئله دین را به عنوان محتوا تلقی میکنند، این هم یک نوع نگاه هست نسبت به مسئله ترکیب مردمسالاری دینی. البته آنچه که از بیانات مقام معظم رهبری"حفظهالله" میتوان نتیجه گرفت و همچنین از بیانات حضرت امام خمینی(ره) ، اینکه مردمسالاری دینی را در قالب یک مفهوم بسیط تلقّی میکنند، مثلاً تعبیری که مقام معظم رهبری دارند این است که مردمسالاری دینی به معنای ترکیب دین و مردمسالاری نیست، بلکه یک حقیقت واحد در جوهره نظام اسلامی است؛ چرا که اگر نظامی بخواهد بر مبنای دین عمل کند بدون مردم نمیشود، ضمن آنکه تحقق حکومتِ مردمسالاری واقعی هم بدون دین امکان پذیر نیست.

سئوال2: اینکه حضرتعالی براساس فرمایش امام(ره) و مقام معظم رهبری"حفظهالله" می فرمائید مردم سالاری از متن دین برخاسته، اگر چنین است چرا تاکنون علمای اعلام و بزرگانی که موضوعات و مباحث اسلامی را مطرح میکردهاند، بحثی از مردمسالاری دینی نکردهاند؟ مهمتر آنکه بنظر میرسد واژه مردمسالاری دینی، به نوعی متأثر از لفظ "دموکراسی" در فرهنگ سیاسی غرب است و همین باعث شده که چنین طرح بحثی در فضای نظام دینی شکل بگیرد؟ و یا اینکه شما معتقدید اصطلاح "مردمسالاری دینی" یک نوع قرائت نوینی هست که با توجه به مقتضیات زمان و مکان و از خود اسلام اخذ شده است؟

این نکته بسیار مهمی است، وقتی ما تحلیل میکنیم مباحث مرتبط با بحث حکومت پیامبراکرم(ص) و حکومت امیرمؤمنان علی(ع)را، میبینیم که واقعیتی به نام مردمسالاری دینی در آنجا اتفاق افتاده است، اما نوع قرائت این قالب از حکومت، درگذشته به این صورت بوده که پیامبری از ناحیه حقّتعالی مبعوث شده و او رسالتی دارد که باید آنرا محقق کند، این رسالت با کمک مردم تحقق پیدا میکند، اما مهم آن رسالت است و چیز دیگری مورد توجه نیست، در گذشته این نگاه مورد توجه بوده، اما وقتی نگاه میکنیم به سیره پیامبر اکرم(ص)، میبینیم در مدتی که ایشان در مکّه حضور داشتند به دلیل فشارهایی که از ناحیه مشرکین و کفار برایشان اعمال میشد، زمینهای برای طرح مسأله حکومت وجود نداشت، اما به محض اینکه این زمینه فراهم میشود؛ از طریق مردمی که خودشان خواهان حضور پیامبر اکرم(ص)درمدینه هستند، بهمحض اینکه زمینه فراهم میشود پیامبراکرم(ص)حکومت تشکیل میدهند، بنابراین آنچه که از بحث مردمسالاری دینی در رابطه با جمهوریاسلامی مطرح میکنیم، دقیقاً مثال آنرا درصدراسلام هم مشاهده میکنیم، که اگر نبودند قبایل" اوس و خزرج" که آمدند سراغ پیغمبر(ص)که از نظرتعداد بیش از70 نفر میشدند،طبیعتا حکومتی هم شکل نمیگرفت.بله پیامبراکرم(ص)ازهمان آغازمأموریت درمسیررسالتی که داشتند، خودشان کادری را شکل دادند، نیروهایی را سازماندهی کردند، زمینههایی را فراهم نمودند و گامهایی را برای تشکیل حکومت برداشتند، حتی در مکه یک ارتش سرّی فراهم کردند و... ولی نهایتاً تشکیل حکومت زمانی بود که زمینه آن توسط "اوس و خزرج" و حضور مردمی فراهم شد و پیامبراعظم(ص) توانستند در مدینه حکومتاسلامی را تشکیل بدهند. بهبیانی دیگر، هرچند که ثبوتاً رسالت پیامبراکرم(ص)رسالتی الهی است،ولیکن در مرحله اثبات و در مرحله فعلیت،حضور مردم و مشارکت ایشان شرط است.اینکه پیامبراکرم(ص)بتوانند اهداف خودش را به عرصه ظهور برساند، این همراهی و مشارکت مردمی میخواهد واین مؤلفه اساسی نظام مردمسالاری دینی درحکومت پیامبر(ص)است. در بحث حکومت امیرمؤمنان علی(ع) هم دقیقاً این مسئله نهفته است، در عین حال که امیرمؤمنان علیابن ابیطالب(ع) حکومت را حق خودشان تلقی میکنند ومیدانند که این حق، نه قابل تفویض و واگذاری است و نه قابل اغماض؛چرا که خداوند متعال افرادی را برای هدایت مردم معرفی کرده و اینها باید در صحنه اداره جامعه حضور داشته باشند، حضرت امیر(ع) با اینکه حق ایشان بود که بر مسند قدرت قرار گیرند ، ولی چرا ایشان حتی شده از طریق اعمال فشار، نیآمدند که قدرت را از حاکمیت وقت بگیرند؟ دلیل و نکتهای که به هرحال روشن و واضح است اینکه حکومتاسلامی به رغم وجود امام معصوم(ع)، در صورتی که مردم اراده نکرده باشند که مشارکت و همراهی و همگامی کنند، با ولیّ خدا وحجّتی که درواقع صاحب حق هست در امر اداره حکومت،تازمانی که این(همراهی مردم)اتفاق نیفتد،حکومت شکل نمیگیرد و فعلیت پیدا نمیکند و به همین جهت است که حضرت امیر(ع) بعد از 25 سال،وقتی مردم میآیند و حضور پیدا میکنند، میفرمایند:«لولاحضورالحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر...»؛«اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود، و یاران حجّت را بر من تمام نمیکردند و اگرخداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش میساختم...»(نهج البلاغه؛خطبه3؛ شقشقیه). این نشان میدهد که حضرت امیر(ع)بعد ازآنکه مسئله حق حکومت را مدنظر دارند،مسئله حضورحاضر،یعنی مشارکت مردم را هم به طور جدی مورد نظر دارند؛چرا که حکومت اگر بخواهد فعلیت پیدا بکند، اولاً: به حضورحاضر است(مردم) وثانیاً: به نیروهایی است که بتوانند در امرحکومت حاکم را یاری بکنند، یعنی خواصّی که بتوانند در کنار حاکم این امر حکومت را عهده دار بشوند. بنابراین خواستگاه مردمسالاری دینی یا اسلامی همان اسلام ناب است و در واقع این نوع جدیدی از قرائت است که از اسلام ارائه شده، هرچند اینها کاملاًدرمتن اسلام وجود داشت. 

 

سئوال3: با توجه به این تبیینی که حضرتعالی فرمودید، از واژه "مردمسالاری دینی" اینگونه بر میآید که در حقیقت شما دارید به مردم در حکومت نقش میدهید، یا بهعبارتی دیگر، در مردمسالاری دینی زمینه و امکان برای مشارکت مردم در حکومت؛ برای تعیین خط مشیها و حتی تغییرخط مشیها فراهم میشود و مردم در این حکومت و اعمال قدرت دخالت دارند، اگر این هست تفاوتش با آن دموکراسی غربی چیست؟ حدود و ثغور  و یا مرز این "مردمسالاری دینی" که می فرمایید برخاسته از متن دین است، با آن دموکراسی غربی چیست؟ آیا این مردمسالاری معنای دیگر دموکراسی نیست،چون در دموکراسی هم قضیه همین است؛ حکومت مردم بر مردم و برای مردم، پس تفاوتششان چیست؟آیا فکر نمیکنید که این جعل واژه مردمسالاری، به خاطر فرار از آن تناقضات و پارادوکسهایی است که دموکراسی با اسلام دارد؟

بسیار پرسش جالبی بود که شما مطرح فرمودید، نکته اول: اینکه مردمسالاری دینی هم به لحاظ مبانی و هم به لحاظ اهداف و غایات و هم به لحاظ روش(نوع مواجهه)و هم از منظر راهبرد و خط مشیهایی که در مسیر دستیابی به اهداف مد نظر هست، متفاوت از دموکراسی غربی است؛چون وقتی مبانی دموکراسی را ترسیم میکنند، معمولاً بحث اومانیسم در رأس مبانی دموکراسی غربی یا نظام لیبرال دموکراسی غرب مطرح است، و حال آنکه در مردمسالاری دینی خداپرستی و خداسالاری حاکم است، به نحوی که ما در این جا بحث توحید نظری و توحیدعملی را بسیار جدی میدانیم، اینکه اساس و بلکه آغاز همه چیز از خدا شکل گیرد؛ چه در بحث تعریف حقوق، چه در بحث تعریف مسئولیتها، همه از خدای تعالی شروع میشود وحال آنکه در دموکراسی غربی مدار و محور بحث اومانیسم است.

 نکته دوم: این بحث تمایز و تفاوت در مبانی دموکراسی و مردمسالاری دینی هم برمیگردد به آن نگاه نسبی گرایانهای که در دموکراسی غربی شکل گرفته و این نسبیگرایی زمینه را فراهم میکند که اخلاق نسبی باشد، نگاه به دین نسبی باشد و انواع قرائات را بپذیرد، معرفت نسبی باشد و در واقع عرصههای مختلف از معرفت و مباحث اخلاق به سمت مباحث نسبیگرایانه سوق پیدا بکند، در حالی که درمبانی مردمسالاری اسلامی ما یکسری امور مطلق داریم و یکسری نسبی و این مرز بین مردمسالاری دینی و دموکراسی است.

نکته سوم: یا درهمین بحث پلورالیسم که یکی از اصول ومبانی نظام لیبرالیستی است،در نظاماسلامی و مبانی مردمسالاری دینی، وحدت در عین کثرت است، نه فقط کثرت گرایی؛ کثرت اهمیت دارد اما کثرت باید متوجه وحدت باشد، وحدت هم اهمیت دارد و باید متوجه کثرت هم باشد، یعنی در عین اینکه به وحدت نظر دارد، به کثرت هم توجه دارد. در بحث اهداف هم، مردمسالاری دینی سعادت دنیا وآخرت  را توأمان مد نظر دارد، در حالی که دموکراسی غربی و نظام لیبرال، فقط رفع نیازهای مادی بشر را مد نظر دارد و بدنبال تأمین آن است.

در بحث روش، شما میدانیدکه یکی از بحثهای مهمی (نقدهای مهمی) که بر مکاتب و ایدئولوژیهای غربی وارد است، اینکه آنها برای دستیابی به اهداف از هر ابزار و روشی استفاده میکنند و حال آنکه در مبانی مردم سالاری دینی اینگونه نیست، یعنی شما بایستی از ابزارهایی استفاده کنید که مشروع باشد و مشروعیت ابزار بسیارمهم است.این جور نیست که حالا که ما هدفمان دستیابی به سعادت است و یا چون که هدفمان این است که اجتماع را تدبیر بکنیم، تربیت بکنیم، هدایت بکنیم، بتوانیم از هرابزاری استفاده بکنیم، در بحث خط مشیها و راهبردهایی که در دستیابی به هدف میتوانیم از این راهبردها استفاده بکنیم، اینجا هم تمایز وجود دارد، در واقع رویکرد ماتریالیستی و مادیگرایانه بر راهبردهای مورد استفاده آنها کاملاً حاکم است،در حالی که در نگرش راهبردی ما این بحث مهم وجود دارد که اگر میخواهیم اجتماع را تربیت کنیم،چه در ساحت مادی و چه معنوی،کاملا درآن راهبردها(مشروعیت ابزار)دیده می شود.

سئوال4: در پایان و بهمنظور جمعبندی کامل بحث بفرمائید که، مردمسالاری دینی به لحاظ ماهوی چه تفاوت و تمایزی با حکومت تئوکراسی و دموکراسی دارد؟  بحث از سه مدل نظام سیاسی است که هر کدام خصوصیات و ویژگیهای خاص خود را دارند:

1. نظامسیاسی تئوکراسی: در قرون وسطی حاکمیت بر مَدار تئوکراسی بود. "تئو" بهمعنای خدا و "کراسی" بهمعنای سالاری، پس معنایش میشود خداسالاری. این در نگاه و اندیشه کلیسا به عنوان یک مدل از نظامسیاسی مطرح بود، اما یکسری سوالاتی اینجا وجود داشت که کلیسا در برابر آنها قرار میگرفت. اولین مسألهای که در اینجا مطرح میشود این است که حاکمیت از آنِ کیست؟ کلیسا در پاسخ مطرح میکرد که حاکمیت مطلق از آنِ خداوند است و مردم در حاکمیت هیچ نقشی ندارند، اساساً حاکمیت و حکومت هیچ ربطی به مردم ندارد، مردم فقط باید اطاعت کنند و تابع محض باشند. سوال دوم این بود حاکمیت و حکومت در برابر چه کسانی پاسخگو است؟ ارباب کلیسا در پاسخ به این مسأله میگفتند: فقط در برابر خدا، مردم چه کارهاند؟عددی نیستند که به اونها پاسخ دهیم، بنابراین فقط پاسخگویی در برابر خدای متعال باید اتفاق بیفتد، آنهم در روز قیامت. سوال سوم: حالا که میخواهید حکومت و حاکمیت داشته باشید، این قلمرو حاکمیت شما تا کجاست؟ اینها مطرح میکردند که قلمرو حاکمیت مطلق است وطبیعتاً حتی اگر حاکم دچار فسق و دچارگناه باشد(فاسق باشد)و یا ظالم باشد واز عدالت بهدور باشد،این ربطی به مردم ندارد که شورش کنند، یا قیام کنند وحاکم را کنار بگذارند،این بهعهده کلیسا است که تشخیص بدهد این حاکم را عوض بکنند یا نکنند. بنابراین در حکومت مطلقه مردم موظفند که تبعیت کنند، حتی اگر حکومت و حاکمیت دچار فسق بشوند.

2. نظامسیاسی دموکراسی: در نقطه مقابل مدل نظام سیاسی نوع اول، دموکراسی شکل گرفت. "دمو" یعنی مردم، "کراسی" یعنی سالاری.معنایش میشود مردمسالاری. در برابر پرسش اول که حاکمیت از آنِ کیست؟ گفتند: حاکمیت از آنِ مردم است؛چرا که خدایی وجود ندارد، و یا اگر هم باشد، در نظام عالم دخالتی ندارد و یا اگر هم دخالت دارد، در زندگی ما انسانها مداخلهای نمیکند، بنابراین در این مدل از نظام سیاسی(دموکراسی) اصل اول، بحث حاکمیت است که از آنِ مردم میباشد و مردماند که باید تعیین کننده باشند، باید قدرت از مردم نشأت گرفته شود. سوال دوم: حاکمیت در برابر چه کسی باید پاسخگو باشد؟ گفتند: دربرابر مردم، حکومت فقط باید در برابر مردم پاسخگو باشد، حقوق و مسئولیتهایی که دارند از ناحیه مردم است و چون تمام ضرر و زیان حکومتها به مردم میرسد، پس این مردم هستند که تعیین کنندهاند. پرسش سوم: در دموکراسی قلمرو حکومت تا کجاست؟ گفتند: قلمرو حکومت مشروط است، یعنی قدرتِ حکومت مطلقه نیست، بلکه مشروط است، مشروط به بحث قوانین، حکومت باید در مَدار قانون حرکت کند، در قانون هم حقوق و مسئولیتهایی در نظر گرفته شده که باید مراعات شود. به عبارتی حکومت باید مشروط باشد به رعایت قوانین در قانون اساسی.

3. نظام سیاسی مردمسالاری دینی: مردمسالاری دینی در برابر دو نظامسیاسی قبل مطرح میشود و با پاسخ به این سه سئوال اساسی جایگاهش بهتر معلوم میشود. در برابر پرسش اول: که حاکمیت از آنِ کیست؟ مردمسالاری دینی  جواب میدهد که حاکمیت مستقلاًّ و بذات از آنِ خداوند است و بهتبع از آنِ مردم؛ مردم اگر چه دارای حقّ حاکمیت هستند، اما این حق حاکمیتشان مطلق نیست، حقّ حاکمیتی است که اولاً: منشأ آن خود خدای تعالی است؛ حدود و ثغورش را خود خدای تعالی باید معیّن کند. به بیانی دیگر، تا موقعی که بین مردمسالاری و بحث حاکمیت خدا، تعارض و تفاوتی وجود ندارد، این دو  به صورت طولی در کنار هم قرار میگیرند، اما بهفرض اگر تعارضی پیدا شد بین حق حاکمیت مردم و حاکمیت الهی؛ به نحوی که مردم خواهان چیزی باشند که در وحی و در شریعت اسلامی کاملاً نهی شده باشد، اینجا چه باید کرد؟ آیا حق مردم بهعنوان کسانی که در واقع سالار هستند و بایستی در مردمسالاری حقشان رعایت بشود مقدم میشود، یا حق خدای تعالی که حکمی را بیان کرده و مسئولیت و تکلیفی را متوجّه مردم کرده است؟ نظر بهاینکه گفتیم حق حاکمیت خداوند متعال اساسی است و حاکمیت اصالتاً و بذات از ناحیه اوست و بهتبع از ناحیه مردم، طبیعتاً اینجا تقدّم با حق حاکمیت الهی است و به همین جهت است که قلمرو حاکمیت مردم بهواسطه حاکمیت الهی، مقداری محدود میشود، البته این محدودیت به خود مردم باز میگردد و نفعاش به خود مردم میرسد؛چرا که مردم باید به سعات انسانی و مادی و معنوی خودشان دست پیدا کنند و خداوند متعال، ترسیم کننده سعادت واقعی مردم است؛ از آن جهت که او علم وآگاهی دارد نسبت بهاینکه چه چیزهایی در مسیر سعادت مردم نافع است و چه چیزهایی مضّر.

سوال دوم: حاکمیت در برابر چه کسی پاسخگو است؟ در نظام مردمسالاری دینی بیان میکنند که حاکمیت هم در برابر خدا و هم در برابر مردم باید پاسخگو باشد. حاکم علاوه بر اینکه بایستی پاسخگوی این مسئولیتی که خدای تعالی برای او قرار داده باشد، طبیعتاً بایستی پاسخگوی مردم هم باشد. وظیفه دارد که مطالبات به حق مردم را دنبال کند و نمیتواند ادعا کند که من از طرف خدا هستم و طبیعتاً اینجا چون خدای تعالی مشروعیت من را اعلام کرده پس شما باید تبعیت کنید به هر قیمتی که شده، به عبارت دیگر، در برابراین حقّی که برخوردار است، مسئولیت هم دارد. خدمترسانی به مردم، عدالتگستری و پایبندی خود حاکم به قانون و اجرای قانون اینها چیزهایی است که به هر حال جزء مطالبات است و باید دنبال شود.

در برابر سوال سوم: آیا قلمرو حکومت مطلق است یا مشروط؟ در مردمسالاری دینی به این نتیجه میرسیم که قلمرو حکومت مشروط است، مشروط به شریعت، مشروط به قانون خدا، مشروط به اجرای عدالت، مشروط بهاینکه اهداف حکومت اسلامی باید محقق شود، مشروط بهاینکه باید مصالح اسلام و مسلمین را مدنظرقرار بدهد. اینجا سئوالی پیش میآید، پس این واژه"مطلقه" که در ولایت مطلقه فقیه آمده چیست؟ شما در مدل سیاسی نظام مردمسالاری دینی معتقد به مشروطه بودن قلمرو حاکمیت هستید ولی در بحث ولایت فقیه، ولایت مطلقه فقیه را مطرح میکنید، این تناقض نیست؟ قید"مطلقه" در ولایت مطلقه فقیه، یعنی آن گسترهای که فقیه در آن گستره میتواند فعالیت کند، اختیار دارد، فقیه در عرصههای حکومتی بسط ید دارد، و این هیچ منافاتی با مشروطه بودن قلمرو حاکمیت ندارد؛ چرا که فقیه مسئولیت و اختیار دارد در این قلمرو حکومتی اهدافش را دنبال کند، او بسط ید دارد ولی باید مصالح اسلام و مسلمین را مدنظر قرار بدهد، باید اهداف حکومت اسلامی را مدنظر قرار بدهد، باید پایبند به تقوا باشد، باید عدالتگستر باشد، باید خدمت به مردم را اصل قرار دهد و...، اینها در واقع وظایف و تکالیفی است که قلمرو حاکمیت و قدرت آنرا مشروط میکند. به تعبیرحضرت امام(ره) : ولایت فقیه، ولایت مشروطه است از آن حیث که باید قانون خدا و مصالح مسلمین را رعایت کند.

حجت الاسلام والمسلمین دکتر امیدی

 

 

 

 

نسخه چاپی ©2019 rcipt.ir
آموزش

سامانه آموزش

پژوهش

سامانه پژوهش

کتابخانه

کتابخانه دیجیتال

نشریه

فصلنامه حکومت اسلامی